بابامحمد رستمی‌رهورد

شهید بابامحمد رستمی‌رهورد

تاریخ شهادت:
۱۷ دی ۱۳۵۹
تعداد بازدید ۹۲۴ بار
شهید محمد رستمی‌رهورد در سال ۱۳۲۵ش در روستای رهورد از توابع قوچان چشم به جهان هستی گشود. نوزاد درشت‏اندامی که وقتی در آغوش مادرش شیر می‌خورد، شاید کسی تصورش را هم نمی‌کرد که او روزی یکی از مردان بزرگ این سرزمین خواهد شد. بزرگ‏مردی که در گذرگاه‌های حساس کشور افتخار آفرید و سرافرازی را برای مردمش به ارمغان آورد. روزهای زندگی برای آن نوزاد شروع شده بود. روز‌ها از پی هم می‌گذشتند و هفته‌ها و ماه‌ها و سال‏ها. محمد آرام‏آرام بزرگ می‌شد و شیرین‏زبانی و بازیگوشی‌هایش شور زندگی را به خانه می‌آورد. شادی پدر و مادر و آغوش گرم پرمهرشان همه‌ دنیای او در این روز‌ها و سال‌ها بود. اما دوران کودکی و بازیگوشی در دل روستای کوچکشان خیلی طول نکشید. سفر ابدی مادرش به آسمان‌ها، دل کوچک او را زود با غم تنهایی آشنا کرد. غمی که او را زود‌تر از دیگر دوستان هم‏سن‌و سالش با سختی‌های زندگی روبرو کرد و باعث شد پا به دنیای بزرگ‏ترها بگذارد. دوران درس و مدرسه از راه رسید و او با دنیای دیگری آشنا شد؛ دنیای کتاب و نوشتن. اولین کلمات را در کلاس کوچک و تاریک روستایشان خواند و نوشت. شب‌ها که پدرش«قربان»، خسته و کوفته از سر زمین بازمی‌گشت، او روی دفتر و کتابش خم شده بود و درس می‌خواند. زمزمه شیرین کلمات کتاب و نقش آن‌ها با مداد سیاهش روی سفیدی کاغذ دفتر: بابا آب داد.
سال‌های نوجوانی، سال‏های کار در کنار پدر بود. درس و بازی در کنار دوستانش که جای خود را داشت، به کشتی چوخه هم که بزرگ‌تر‌ها می‌گرفتند، علاقه نشان می‌داد و هر از گاهی با دوستی دست و پنجه نرم می‌کرد. خوش‏بنیه بودن و اندام چغرش کمک‏حال او بود تا اغلب، پیروز زورآزمایی‌ها باشد.
بالاخره دوره‌ ابتدایی به آخر رسید و توانست با نمره‌های خوب و قبولی، بار دیگر پدرش را شاد کند. اما این پایان درس خواندن او هم بود. در‌‌ همان ایام پدرش تصمیم گرفت به«مشهد» مهاجرت کنند و او در کنار پدر راهی شد. «مشهد» خیلی بزرگ‌تر از روستایشان بود و پر از چیزهایی که او را به هیجان می‌آورد. حرم امام رضا(ع) مرکز همه‌ آن‌ها بود. گنبد و گلدسته‌ها، حیاط‌های بزرگ، کبوتر‌ها، سقاخانه‌ طلا، بوی عطر و عود، همه و همه«محمد» را به دنیای دیگری می‌برد؛ دنیایی پر از مهر و صفا، پر از شادی و محبت. روزگار چرخی دیگر زد و پدرش را هم به آن سوی آسمان‌ها برد؛ در کنار مادرش. «محمد» تنها‌تر از قبل شده بود. خودش بود و خودش و خدایی که همیشه او را در کنار خود احساس می‌کرد.‌‌ همان‏طور که پدرش می‌گفت: اگر من هم نباشم، خدا همیشه با توست و مواظبت است. بعد از پدر، بیش از پیش کار ‌کرد و روزگار گذراند. کشتی چوخه هم بهترین سرگرمی‌اش بود. جدی‌تر آن را دنبال می‌کرد. فن می‌زد و فن می‌خورد. جثه‌ توپرش او را حریفی قدر نشان می‌داد. در این سال‌ها به سربازی رفت. پس از بازگشت، دیگر برای خودش جوانی از آب و گل درآمده بود. جوانی که هم جسمی قوی داشت و هم روحی بلندنظر و محکم و باایمان. با این سرمایه شخصی وارد فعالیت‏های اجتماعی شد. برای نماز به مسجد امام حسین(ع) می‌رفت. آن‌جا به خادمی نیاز داشتند. خادمی آن مسجد را پذیرفت و به نمازگزاران خدمت می‌کرد. از طرف دیگر، از آن‌جا که درد یتیمی و نداری را از نزدیک لمس کرده بود و با آن آشنا بود، تلاش کرد در حد امکان به محرومین و نیازمندان کمک و قدری از مشکلات آن‌ها کم کند. کار در هیئت‌های عزاداری و جنب‌و جوشی که از خود نشان می‌داد، کم‏کم او را به مرکزیتی در این زمینه تبدیل کرد و شد یک هیأت‏گردان فعال. مجموعه‌ این فعالیت‌ها او را با افراد مذهبی و انقلابی آشنا کرد؛ به‏گونه‌ای‏که از افراد مؤثر و قابل‌اعتماد انقلابیون شد.
شهيد بابامحمد رستمي يك شب بعد از نمازمغرب و عشاء اشاره كردند كه در مسجد امام رضا(ع) بين چها‌رراه لشگر و ديدگاه لشگر مراسمي هست و افرادي كه آماده هستند در خدمتشان باشيم، آن‌جا برويم. به جز يكي دو نفر بقيه همراه اين شهيد بزرگوار رفتيم و بعد از استماع سخنراني يكي از روحانيون پيرو خط امام متوجه شديم كه حد فاصل چهار‌راه لشگر و ديدگاه لشگر پر از نيروي مسلح است كه البته يك تعداد از جوان‌هايي كه آن زمان جلوي سينماها بيكار بودند و به يك معنا كسب و كاري نداشتند ولگرد محسوب مي‌شدند به آن‌ها هم هركدام يك چماقي به دستشان داده بودند كه مردم را كتك بزنند. اين‌ها را هم آورده بودند و از عمال رژيم سلطنتي هم يك نفر آمد وارد مسجد شد و گفت: كه شماها بايستي هر چه سريع‌تر اين مكان را ترك كنيد. يادم هست كه شهيد بابامحمد رستمي آن‌جا رفت صحبتي كرد. دقيقاً يادم نيست صحبت‌هاي ايشان را و بعد آمد و نشست. باز اين‌ها با هم مشورت كردند. برادرهاي ما هم كه داخل مسجد بودند به پرسش و پاسخ با همان روحاني بزرگوار ادامه دادند. دقايقي نگذشت كه همان سرهنگي كه بعداً در حين انقلاب به دست مردم هميشه در صحنه جانش را الحمدا... از دست داد، آن آقا داخل مسجد آمد و گفت: كه شماها مي‌توانيد خيلي آرام بدون اين‌كه شعار بدهيد، به منزلتان برويد. خوب طبيعتاً ما هم با شهيد رستمي و شهيد نظامي و بقيه برادراني كه همراه بودند، از مسجد بيرون آمديم به محض اين‌كه برادران همه از مسجد خارج شدند و به خيابان رسيدند يك كلمه‌اي به رمز آن سرهنگ گفت و نيروهايش به جان ماها ريختند و چون تعداد نيروهاي وفادار به رژيم سلطنت آن‌جا زياد بود، شايد هر يك نفر ما به دست دو نفر اين‌ها افتاد. من، شهيد رستمي را دقيقاً خاطرم هست كه پيرمردي را بغل كرده بود تا باتوم‌ها و چماق‌ها به سر و صورت اين پيرمرد باصفا اصابت نكند و آن‌ها به شهيد رستمي مي‌زدند. سه چهار نفري محكم مي‌زدند با باتوم و چماق مي‌زدند و ايشان جان آن پيرمرد را نجات داد.
در همین سال‌ها ازدواج کرد و صاحب فرزندی شد. پسری که نامش را«حسن» گذاشت. با شروع انقلاب، در خانه بند نبود. هر روز تظاهرات، هر روز پای سخنرانی و هر روز پخش اعلامیه و نوارهای امام(ره). انقلاب بیش‏تر اوج گرفت و کار محمد بیش‏تر شد. او با استفاده از تجارب گذشته‌ خود و ارتباطی که داشت، نیروهای مردمی را جمع و سازمان‏دهی کرد. او پلی بود میان بزرگان انقلاب و مردم کوچه و بازار. در همین زمان‌ها بود که به‏خاطر شخصیت پرهیبت و روحیه‌ پدرانه‌ای که داشت، از طرف بعضی از دوستان نزدیکش، به رسم خراسانی‌ها«بابا» نامیده شد. بعد‌ها دیگر این لقب از اسم او جدا نشد. او برای همه‌ کسانی‌که او را می‌شناختند، بابامحمد یا بابارستمی بود. شاه رفت، امام(ره) آمد و کلانتری‌ها و پادگان‌های نظامی یکی پس از دیگری توسط مردم خلع سلاح شدند. جای شهدا خالی بود. نهال نوپای انقلاب نیاز به حفاظت و نظم داشت. کمیته‌های انقلاب شکل گرفتند و محمد از فعالان آن‌ها شد. پس از مدتی نیاز به نیروی منسجم‌تر، قوی‌تر و خالص‌تر احساس شد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تشکیل شد و محمد از پایه‏گذاران این نیرو در استان«خراسان» بود. انقلاب مشکلات و دردسرهای خود را داشت. هر روز گروهی در گوشه‌ای سر بر می‌داشتند: «گنبد»، «کردستان»، «سیستان»، «خوزستان» و.... هر روز شاهد آشوب و جنگ مسلحانه از طرف این گروه‌ها بود. اما مردم راضی نمی‌شدند انقلاب و کشورشان به این شکل پاره‏پاره شود. «محمد» از این افراد بود و نیروهای«خراسان» را برای مقابله با آنان سازمان‏دهی و آماده می‌کرد. با دستور امام(ره) برای سرکوبی ضدانقلاب، او و نیرو‌هایش جزو اولین کسانی بودند که راهی این میدان شدند. «گنبد» اولین جا بود و به استان«خراسان» نزدیک. «محمد» به‏عنوان فرمانده عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در«مشهد»، به‏همراه نیرو‌هایش وارد این شهر شد. شهر درگیر بود اما او توانست با خوش‏فکری نظامی و جلب اعتماد مردم خیلی زود نیروهای ضدانقلاب را تار‌و‌مار و شهر را پاک‏سازی کند. هنوز نفس راحتی از آن ماجرا نکشیده بودند که دستور رسید برای مقابله با گروهک‌های مزدور راهی شوند. چند شهر«کردستان» کاملاً در اشغال ضدانقلاب بود و بقیه هم نا‌امن.
در چنین شرایطی و درحالی‏که حتی وسیله‌ای مناسب و سریع برای حمل و نقل نیرو‌ها در اختیار محمد نبود، او توانست با حداقل امکانات و تدارکات نیروهای خود را به«سنندج» برساند. در آن‌جا«محمد» توانایی‌های خود را بیش‏تر نشان داد. او با زیرکی و پشتکار در سختی‌ها و مصیبت‌ها نیرو‌هایش را هدایت کرد و آن‌ها را تا دل دشمن و جاهایی‌که آن‌ها خیال تک‏تازی کامل داشتند، برد. «سقز»، «بانه» و چند شهر دیگر محل درگیری سخت و بی‌امان آن‌ها با ضدانقلابیون بود. در همین دوران بود که«محمد» با دکتر«مصطفی چمران» از نزدیک آشنا شد و بار‌ها در کنار او با دشمن جنگید.
«کردستان» هنوز کاملاً آرام نشده بود که در 31 شهریورماه ۱۳۵۹ش«صدام» به«ایران» حمله کرد. شهرهای مرزی یکی پس از دیگری اشغال و مردم بی‌دفاع به خاک و خون کشیده شدند. اخبار نگران‏کننده بود. تمامی فرودگاه‌های کشور در روز اول جنگ توسط هواپیماهای دشمن بمباران شدند. «نفت‏شهر»، «مهران» و بعد از مدتی«خرمشهر» و بسیاری جاهای دیگر به اشغال دشمن درآمدند. «آبادان» در محاصره و«اهواز» زیر آتش توپ‌ها و خمپاره‌های آن‌ها قرار داشت. وضعیت در بقیه‌ جا‌ها هم چندان بهتر نبود. او نیرو‌هایش را به«اهواز» رساند و آن‌ها را برای مقابله با دشمن آماده کرد.
«محمد» در این زمان مانند بسیاری از فرماندهان دیگر سپاه از نیرو‌هایش می‌خواست سلاح و مهمات را از نیروهای دشمن به غنیمت بگیرند و به این ترتیب خودشان را تقویت کنند. نیروهای بعثی سوسنگر را هم تقریباً تصرف کردند. اما نیروهای ایرانی در مقابل، دست به عملیات تهاجمی زدند. «محمد» و نیرو‌هایش در این عملیات نقش مهم و جدی داشتند. آن‌ها در کنار نیروهای دکتر«چمران» در ستاد جنگ‌های نامنظم و دیگر نیروهای مردمی، سپاه و ارتش در یک عملیات هماهنگ توانستند نیروهای دشمن را به عقب‏نشینی وادار کنند و شهر را بازپس بگیرند. به این ترتیب، نیروهای ایرانی اولین عملیات آزادسازی خاک خود را با موفقیت به انجام رساندند. آن روز‌ها محمد حال و هوای دیگری داشت. از یک سو از موفقیت‌های نیروهای خودی خوشحال بود و از سوی دیگر خود را برای سفر ابدی‏اش آماده می‌کرد. او شهادت بسیاری از نیرو‌هایش را دیده و پیوستن به آن‌ها آرزویش بود. اما گویی خود را کشته‌ میدان جنگ نمی‌دید. انگار به او الهام شده بود که شهادتش رنگ دیگری خواهد داشت. عاقبت نیز این پیش‏بینی او به واقعیت پیوست و در تاریخ هفدهم دی‏ماه سال ۱۳۵۹ هجری‌شمسی یعنی حدود چهارماه و نیم پس از شروع جنگ تحمیلی، به دیدار حق شتافت.
او به‏هنگام مأموریت، در یک تصادف در سن سی‌و چهار سالگی در جاده‌ سبزوار به شهادت رسید. مزار این یار باوفای امام در جایی است که همیشه آرزویش را داشت. حرم حضرت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) چون پدری مهربان برای همیشه او را در آغوش گرفته است.